دانلود رمان عصیانگر اثر سحر نصیری بدون سانسور

دانلود رمان عصیانگر از سحر نصیری به صورت pdf

دانلود رمان عاشقانه , اجتماعی , ایرانی عصیانگر اثری بینظیر از سحر نصیری رایگان و بدون سانسور pdf با لینک دانلود مستقیم از سایت همایش رمان دانلود کنید

اسم رمان : عصیانگر

تعداد صفحه : ۳۲۲۰

نویسنده : سحر نصیری

ژانر : عاشقانه , اجتماعی , ایرانی

دانلود رمان overlord به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

عصیانگر خلاصه رمان

درباره چاوش که یکی از موفق ترین و معروفترین مدیران تجاری در بازار است که رقبا و دشمنان زیادی دارد تا آنجا که یکی از مشاوران شرکت های رقیب به نام آفتاب برای ضربه زدن به چاوش به او نزدیک میشود و …

گوشه ای از رمان عصیانگر

مــن چاوش خان بزرگمهر مردی که به قدرت و بی رحمی معروفه، اعتراف میکنم توی همون نگاه اول با دیدن دستیار بزرگترین رقیبم قلبم لرزید!

برای انکار اون حس دست به هرکاری زدم حتی آزارِ اون دختر، اما قدرت عشق بیشتر بود و تنها زمانی متوجه مبتلا شدنم بهش شدم که خیلی دیر شده بود!

اون دختر سرکش و لوند باید مال من می شد به هر قیمتی، حتی نابود کردن….

عشقی داغ و رقابت بین دو ابر قدرت… رابطه ای ممنوعه و جنون!

چاوش قدرتمندی که حاضره زندگیش رو بده و هرکاری بکنه تا دلبرش رو برای همیشه پیش خودش نگهداره حتی…!

با جدیت پرونده زیردست مو امضا کردم تا با همکاری با شرکت مهرآرا بتونم چاوش خان رو با خاک یکسان کنمبا اخم روی صندلی چرخ دار چرخیدم که یدفعه با کوبیده شدن در اتاق به دیوار دفتر سریع از رو صندلی رییس پریدم پایین منشی جناب رئیس با دیدن عکس العمل ام پقی زد زیر خنده و گفت: _ باز حس رییس بودن گرفتت کنیز شاه میرزا؟!

با جیغ جیغ گفتم :_این چه وضع ابراز وجوده زهرم ترکید!یه دفعه جدی شد و گفت پاشو پاشو دیوونه بازی هاتو جمع کن رئیس داره میاد اینو که گفت تو جام خشکم زد پریدم بهش :_ یه ساعته وایسادی هر هر کر کر می کنی نمیتونی زودتر حرفتو تلاوت کنی؟همونطور که داشت ترتر می زد گفت:_ جون تو هر وقت قیافتو میبینم خندم میگیره حرفم یادم میره با چشم غره گفتم:

_مگه قیافم چشه؟ بگو تا چشاتو از کاسه در بیارم!باخنده یکم نگام کرد و گفت : _خداییش هیچی خواستم دهن باز کنم سر تاپاشو بخاطره عیبی ک نزدیک بود روم بزاره قهوه ای کنم که با صدای آسانسور دهنم بسته شد! جفتمون هول کردیم سریع پریدم برگه هارو از رو میز برداشتم و پرت کردم تو سطل آشغال سانازم دوید بیرون و خانومانه نشست رو صندلیش با قیافه جدی صاف وایسادم کنار میز یه نگاه به ظاهرم انداختم یه مانتوی کوتاه کتی و شلواره کرم پوشیده بودم با کفشای پاشنه کوتاه! یه تیپ کاملا رییس پسندانه و رسمی محو استایل خودم بودم که یدفعه در باز شد و رییس با اخمای روی پیشونی اومد داخل با دیدنش ارامش و اطمینان به قلبم سرازیر شد اگه نبود من به خیلی چیزا نرسیده بودم و حتی الان اینجا نبودم.

این رمان فقط برای معرفی میباشد

شماره پشتیبانی : 09170366695

###

  • موضوعات : رمان
  • برچسب ها :
  • 30 می 2024
  • hamayeshadmin
https://hamayeshmehr.ir/?p=1825
لینک کوتاه مطلب: